٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
یه دختر کوری تو این دنیای نامرد زندگی میکرد.
این دختر یه دوست پسری داشت که عاشقش بود.
دختره همیشه میگفت :اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم.
یه روز یکی پیدا شد که به اون دختر چشماشو بده.
وقتی که دختر بینا شد دید که دوست پسرش کوره.
بهش گفت من دیگه تورو نمی خوام برو.
پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخی زدو گفت :
مواظب چشمام باش ......................................؟؟؟؟
من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان اتش زدم کشتم . من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم . من زمقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم . من به عشق منتظر بودن همه صبرو قرارم رفت بهارم رفت عشقم مرد یارم رفت . از عمو
پرواز با تو باید گر پر شکسته در باد اغاز هر کجا شد پایان هر کجا باد . چه باید گفت اگر دل یار ما نیست ؟ اگر عشقی دگر در کار ما نیست نباید مرد و از بودن جدا شد که باید دست به دامان خدا شد که باید همتی کرد قصه ای گفت سکوت شهر را باید ورا شد . برای دیگران باید بگوییم برای دیگران باید بروییم برای دیگران در کوره راهها جلو افتاده و ره را بجوییم. اگر از ما گذشت و پیر گشتیم اگر در انتهای سر گذشتیم جوان دلدادگان باید بمانند برای یکدگر سر در گریبان بگیرندو بگریندو بخوانند.

"اين بسته را که باز می کنی مواظب باش"


ماسه ای را به يک قلب ماسه ای شليک کند
قلب ماسه ای
داد تا هميشه مواظبش باشد




