تبليغاتX
عاشقانه ها
      خوش آمدی که خوش آمد مرا ز آمدنت     

                                                

         ٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

یه دختر کوری تو این دنیای نامرد زندگی میکرد.
این دختر یه دوست پسری داشت که عاشقش بود.
دختره همیشه میگفت :اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم.
یه روز یکی پیدا شد که به اون دختر چشماشو بده.
وقتی که دختر بینا شد دید که دوست پسرش کوره.
بهش گفت من دیگه تورو نمی خوام برو.
پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخی زدو گفت :
مواظب چشمام باش ......................................؟؟؟؟

من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان اتش زدم کشتم . من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم . من زمقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم . من به عشق منتظر بودن همه صبرو قرارم رفت بهارم رفت عشقم مرد یارم رفت .                         از عمو

پرواز با تو باید گر پر شکسته در باد اغاز هر کجا شد پایان هر کجا باد . چه باید گفت اگر دل یار ما نیست ؟ اگر عشقی دگر در کار ما نیست نباید مرد و از بودن جدا شد که باید دست به دامان خدا شد که باید همتی کرد قصه ای گفت سکوت شهر را باید ورا شد . برای دیگران باید بگوییم برای دیگران باید بروییم برای دیگران در کوره راهها جلو افتاده و ره را بجوییم. اگر از ما گذشت و پیر گشتیم اگر در انتهای سر گذشتیم جوان دلدادگان باید بمانند برای یکدگر سر در گریبان بگیرندو بگریندو بخوانند.

 
 
"اين بسته را که باز می کنی  مواظب باش"
 
 
 
خدايا! می توان با يک زيرانداز ساده زير سقف آسمان خوابيد و دغدغه نداشت
 می توان شب به شب با نان خالی عشق ساخت و غمی به دل راه نداد
می توان لبخند ها راغنيمت شمرد و فقط در خلوت اشک ريخت
می توان بی هيچ غصه ای نفس کشيد و دلشوره ای نداشت و از اندوه و رنج، آه کشيد
خدايا! سوزش سرما هم بی معنا می شود اگر وجود آدم را از عشق و صفا گرم کنی
می توان ياسی چيد و می توان آن را به ديگران هديه داد و دل ها را با کينه غريبه ساخت  و بذر مهربانی پاشيد
می توان..... اگر تو بخواهی ، اگر تو کمک کنی
خدايا ! ناله هايم را بشنو و به خاطر بسپار. بشنو و به من بگو که پنجره های زندگی از کدامين سو به روی من گشوده شد که من در طول عمر کوتاه من،هرگز طلوع و غروب خورشيد را نديدم
خدايا! بسته دلی براِت می فرستم. وقتی آن را باز می کنی مواظب باش
                  چون قلب من شکستنی است
  
سرقتی از وبلاگ آزی جون
+ نوشته شده توسط امید در پنجشنبه ششم دی 1386 و ساعت 1:11 |
                   

عشق کلمه ایست که بار ها شنیده می شود ولی شناخته نمی شود.


عشق صداییست که هیچ گاه به گوش نمی رسد ولی گوش را کر می کند.


عشق نغمه ی بلبلیست که تا سحر می خواند ولی تمام نمی شود.


عشق رنگیست از هزاران رنگ اما بی رنگ است.


عشق نواییست پر شکوه اما جلالی ندارد.


عشق شروعیست از تمام پایان ها اما بی پایان است.


عشق نسیمیست از بهار اما خزان از آن می تراود.


عشق کوششیست از تمام وجود هستی اما بی نتیجه.


عشق کلمه ایست بی معنی ولی هزاران معنی دارد.


عشق.........
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معنی را می رساند ولی معنی آن گفتنی نیست

+ نوشته شده توسط امید در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 18:43 |
                         TinyPic image
دخترک با دقت تمام داشت بزرگترين قلب ممکن را توی ساحل با يک چوب روی ماسه ها ترسيم می کرد. شايد فکر می کرد که هر چه اين قلب را
!بزرگتر درست کند يعنی اينکه بيشتر دوستش دارد
بعد از اينکه قلب ماسه ايش کامل شد سعی کرد با دستهايش گوشه هايش را صيقل دهد تا صاف صاف شود، شايد می خواست وقتی دريا آن را با خودش می برد، اين قلب ماسه ای جايی گير نکند! از زاويه های مختلف به آن نگاه کرد، شايد می خواست اينطوری آنرا خوب خوب بشناسد و مطمئن شود همان چيزی شده که دلش می خواست! به قلب ما سه ايش لبخندی زد و از روی شيطنت هم يک چشمک به قلب ماسه ای هديه داد. دلش نيامد که يک تير
ماسه ای را به يک قلب ماسه ای شليک کند
برای همين هم خيلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل يه پيکان گذاشت روی قلب ماسه ای
حالا ديگر کامل شده بود و فقط نياز به مواظبت داشت. نشست پيش قلب ماسه ای و با دستش قلب ماسه ای را نوازش کرد و در سکوت به قلب ماسه ای قول داد تا هميشه مواظبش باشد
برای اينکه باد قلبش را ندزدد با دستهايش يک ديوار شنی دور قلبش درست کرد. دلش می خواست پيش قلب ماسه ايش بماند ولی وقت رفتن بود. نگاهی به قلب ماسه ای کرد و رفت
چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه ای قول داد که زود برگردد و بقيه راه را دويد
فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چيد و رفت به ديدنش. وقتی به قلب ماسه لی رسيد، آرام همانجا نشست و گلها را پرپر کرد و بر روی قلب ماسه ای ريخت
+ نوشته شده توسط امید در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 18:39 |
        
ای کاش می توانستم باران باشم تا تمام غمهای دلت را بشویم
ای کاش می توانستم ابر باشم تا سایه بانی از محبت برویت می گسترانیدم
ای کاش می توانستم اشک باشم تا هر گاه که آسمان چشمت ابری می شد باریدن می گرفت
ای کاش می توانستم خنده باشم تا روی لبانت بنشینم     
 و غنچه بسته لبانت را بگشایم
ای کاش می توانستم یک پرنده باشم و پر می گشودم
 و تا دور دست ها در کنار تو پرواز می کردم
و ای کاش سایه بودم تا نزدیک ترین کس به تو می شدم...
آری ای کاش سایه بودم تا همیشه
 و همه جا همراه و همقدم با تو بودم....
 
ای کاش....!!!
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
 

عاشقان را آتشي وانگه چه پنهان آتشي

وز براي امتحان بر نقد مردان آتشي

داغ سلطان مينهند اندر دل مردان عشق

تخت سلطان در ميان و گرد سلطان آتشي

آفتابش تافته در روزن هر عاشقي

ما پريشان ذره وار اندر پريشان آتشي

الصلا اي عاشقان كين عشق خواني گستريد

بهر آتش خوارگانش بر سر خوان آتشي

عكس اين آتش بزد بر آينه گردون و شد

هر طرف از اختران بر چرخ گردان آتشي  

                            

  نازم به ناز آنکس که ننازد به ناز خویش

                                   مارا به ناز فروشان نیاز نیست

                             تا خدا بنده نواز است به بنده چه نیاز است

    عشق کلمه ایست که خیلیها اونطور که دوست دارن تفسیرش میکنن . غافل از اینکه جملات قاصر از بیان وسعت و عظمت این کلمه هستند . اصلا ایندفعه میخوام از دنیای خودمون و تفاسیر مختلف منطقی و غیر منطقی درباره  عشق جدا شم .  دوست دارید بدونید که عشق تو دنیای با صفای کوچولو ها چه معنایی داره ؟

واقعا عشق چیه ؟

جمعی از متخصصان این سوال رو برای کودکان 4 تا 8 ساله مطرح کردند و پاسخ هایی که گرفتند بسیار بسیار عمیق تر از اونی بوده که تصورشو میکنیم ... بخونید و قضاوت کنید .

 

عشق از نگاه کودکان :

 

 

از زمانی که مادربزرگرم دچار آرتروز شد دیگر نمیتوانست خم شود و ناخن های پایش را خودش کوتاه کند و این کار را پدربزرگم براش انجام میداد . حتی وقتی که دست های خودش هم دچار آرتروز شد . این عشق است .   8 ساله

 

وقتی کسی شما را عاشقانه دوست میدارد شیوه بیان اسم شما در صدای او متفاوت است و تو میدانی که نامت در لبهای او ایمن است . 

۴ ساله

 

عشق یعنی اینکه وقتی برای خوردن غذابا کسی بیرون میری بیشتر چیپس خود رو به او بدی بدون اینکه توقع متقابلی داشته باشی !  

۶ ساله

  

عشق آن چیزی است که در اوج خستگی لبخند رو به لبانت میاره .

۴ساله

 

عشق یعنی اینکه وقتی مامان برای بابا قهوه درست میکنه و برای اطمینان از طعمش اول خودش کمی ازش میخوره . 

 ۷ ساله

 

عشق یعنی اون وقتی که به کسی میگویی لباست خیلی قشنگه و اون از فردا هر روز همون رو پیشت میپوشه . 

۷ ساله

 عشق یعنی زمانی که مامان بهترین تکه مرغ رو واسه بابا میزاره ! 

 5 ساله

 

 

     از خودتون پرسیدین ؟ عشق در نگاه شما چیه ؟!

 

تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم
تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي
و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم
تو درياي تريني آبي و آرام و بي پايان
و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم
تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف
و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم
نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم
تو مثل مرهمي بر بال بي جان كبوتر
و من هم يك كبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب كنار لحظه هاي بي قرار من
ببين با تو چه رويايي ست رنگ شوق چشمانم
شبي يك شاخه نيلوفر به دست آبيت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فكر خواب گلهايي كه يك شب باد ويران كرد
و من خواب ترا مي بينم و لبخند پنهانم
 تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه مي گيرد
و من مرغي كه از عشقت فقط بي تاب و حيرانم
تو مي آيي و من گل مي دهم در سايه چشمت
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرجانم
به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست
قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم
بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد
دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم

مریم حیدرزاده

رهایم کن برو ای عشق از جانم چه می خواهی

 به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی

مگر جز مهرلانی از تو و چشمت چه می خواهم

 تو خود از هرکسی بهتر از احساس من اگاهی

 نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را

 گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی

 غزل هایم زمانی روی لب های تو جاری بود

 ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی

 دلم خوش بود گهگاهی برایت شعر می خواندم

تو هم سر می زدی ان روزها از کوچه ها گاهی

 برو هر جا که می خواهی برو اسون باش اما

مواظب باش مثل من نیفتی در چنین چاهی

از اینجا می روم تنها مرا دیگر نخواهی دید

نخواهم برد در این راه با خود هیچ همراهی

+ نوشته شده توسط امید در شنبه یکم دی 1386 و ساعت 20:25 |

 چشمانت را برای زندگی می خواهم

 اسمت را برای دلخوشی می خوانم

 دلت را برای عاشقی می خواهم

 صدایت را برای شادابی می شنوم

 دستت را برای نوازش می خواهم

  پایت را برای همراهی می خواهم

 عطرت را برای مستی می بویم

 خیالت را برای پرواز می خواهم

 

************

 
آموخته ام ... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به
كمك كردنش نيستم دعا كنم.
 
++++++++++
 
اين فرصت ها به زودي از دست خواهد رفت و آنگاه ديگر
 پشيماني سودي ندارد هميشه زمان به نفع تو نخواهد بود
 
++++++++++
 
به دريا شکوه بردم از شب
به هر موجي که مي گفتم غم خويش
 سري مي زد به سنگ و باز مي گشت
 
++++++++++
 
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم.
خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم
 
++++++++++
 
هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه
 بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفال مي زنم حافظ ديوانه فالم
 را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم
 خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
 
++++++++++
 
ای کاش تنها یکنفر هم در این دنیا مرا یاری کند
ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم
تا بگویم که .
من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم

                     

  مرا عجز و تو را بیداد دادند            به هر کس هرچه باید داد دادند

               برهمن را وفا تعلیم کردند            صنم را بی وفایی یاد دادند  

                     گران کردند گوش گل پس آنگه         به بلبل رخصت فریاد دادند

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

                 

+ نوشته شده توسط امید در سه شنبه ششم آذر 1386 و ساعت 11:24 |
 زندگی نیست بجز نم نم باران بهار زندگی نیست بجز دیدن یار زندگی نیست بجز عشق بجز حرف محبت به کسی ورنه هر خارو خسی زندگی کرده بسی . گاه گاهی زندگی رنگ طلاست این طلا نیست بلاست زندگی بیشترش کم رنگ است اب هم ابی نیست بی رنگ است . زندگی هر طرفش دیوار است گاه گاهی دری پنجره ای هم دارد کاش میشد که خدا خانه اش پر از پنجره بود چند تا کافی نیست همه را باید دید . زندگی بیشترش فانوس است لب دریای خیال اویزان میتوان ان را دید و نه بیش روشن است اما به اندازه خویش گاه گاهی چلچراغیست عظیم همه جا نور دلش گسترده روز را شب به هوس اورده. زندگی تجربه تلخ فراوان دارد دو سه تا کوچه و پس کوچه و اندازه یک عمر بیابان دارد .

                                از عمو

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

شبی مست و خراباتی گزر کردم از ویرانه ای 

 بناگاه چشمم خیره شد بر لب دیوار خانه ای

 پدر پیرو مادر فلج اندر گوشه ی خانه ای

 دخترک مشغول عشق با مردک بیگانه ای

**********************************************

دوستی
بهر من اشکی ميفشان...

ای دو چشمت سبزه زاران

              گريه ات اشک بهاران

                         می روم غمگين و نالان

                              بهر من اشکی ميفشان

ای سر پا مهربانی

            ای نگاهت آسمانی

                        در دل نامهربانم

                               شوق ماندن ميفشانی

ترسم آخر در کنارم

           خسته و آزرده گردی

                        با همه خوبی و پاکی

                             در خزان پژمرده گردی

می روم تا نشنوم

        آواز باران دو چشمت

                    می روم چون می هراسم

                              شعله ای افسرده گردی

ای که در خوبی و پاکی

       چهره ای آسمانی

                    قلب سردم را چه بی حصل

                                 به سويت می کشانی

عاشق و چشم انتظاری

       پاک و روشن چون بهاری

                هر چه گفتم باورت شد

                          حيف از احساسی که داری

چشمه ای خشک و سياهم

         خسته ای گم کرده راهم

                    بگذر از من چون که ديگر

                            زشت و سر تا پا گناهم

قصه ی تلخ مرا کاش

         از نگاهم خوانده بودی

                   من گنه کارم تو

             خوب و مهربانی...مهربانی

               شب آرزوها

+ نوشته شده توسط امید در یکشنبه چهارم آذر 1386 و ساعت 11:36 |


Powered By
BLOGFA.COM